نویسنده: زهرا فرقانی - سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
هر شب دلم می خواندت باشعرهایی شوق خیز
مشتاق تشویقت ولی با اشتیاقش در ستیز
با هر زبان که قادری قدری از احساست بگو
توی تنور سینه گاهی تکه ای هیزم بریز
با "دوستت..." جمله بساز و یک نفس تکرار کن
هر لحظه, دائم, بی امان مانند باران ریز ریز
خوبی بلی, پاکی ولی, آخر صداقت تا کجا؟
آنقدر خوبی که دروغی هم نمیگویی مجیز
شک دارم این مصراع زیبا شعر من یا حافظ است!:
بی باده می مانی مکن انگور قلبم را مویز
گویا خدا داده به من احساس میلیونها اجاق
قلب تو را هم کرده است, از شر این آتش فریز!
یک لنگه کفش کهنه هم در این بیابان نعمت است
از من مگردان این نگاه "آسمان اندر حضیض"
جان عزیزت لااقل بعد از وفاتم گریه کن
خود را به جای دیگران بگذار در داغ عزیز
میدانم ایراد از منست,من که زیادی عاشقم
سعی خودم را میکنم عاقل شوم, اما تو نیز...
