سروده‌های زهرا فرقانی

هدیه روز پدر
نظرات ()

تمام عمر خود را صرف ما کردی پدر، ممنون

تمام عمر خود را ما به دستان شما مدیون

به دنبال تو می گشتم در این شهر شلوغ امشب

دلم می خواست شعری نو بگویم در همین مضمون

دلم تنگ است مدتهاست در خوابم نمی آیی

کجا از من خطا دیدی که قهری اینچنین اکنون

دوباره هدیهء روز پدر یک ختم قرآن بود

دوباره چشمهای من یکی کارون، یکی جیحون

من از بس با خودم گفتم که برمیگردی آخرسر

شدم یک پا برای خود _خودم حس میکنم_ مجنون

بگو ای قهرمان من همیشه زنده ای، هستی

و می بینی مرا دائم از آن بالا از آن بیرون

بگو دیگر نداری ذره ای رنج و گرفتاری

بگو راحت شدی از این زمین هرت بی قانون

نمی خواهم که برگردی که خودخواهی ست میدانم

فقط من را ببر پیش خودت لطفا، همین، ممنون




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
زمان : ۳:٤٧ ‎ب.ظ
خانه تکانی
نظرات ()

با اینکه عضو خانه ى ما هستی

معلوم نیست اهل کجا هستی

آنقدر بی نیاز و سخاوتمند

انگار مال ناف غنا هستی

فرمانروای مطلق این خانه 

با احترام شخص شما هستی

در هر بهار یاد تو می افتم

سبزی شبیه این دو هجا: هستی

آیینه ها غبار به دارند

تو بر غبار آینه "ها" هستی

گل های فرش دست به دامانت

تا اشک ابرهای رها هستی

از نردبان صعود کن آنگاه

 بنگر که در جوار خدا هستی

لطفا کمی مراقب خود هم باش

تو زندگی ما دو سه تا هستی

القصه باز نوبت نوروز است

این خانه را تکان بده تا هستی




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
زمان : ٢:٢٢ ‎ق.ظ
قرار
نظرات ()

گفتی قرارمان چه؟ گفتم قرار چه؟

گفتی بگو دوباره شدی بیقرار چه...؟

آری به قدر جرعه ی آبی نخواستیم

دیدار ماه روی تو را، انتظار چه...؟

آن یوسفی که ما به کلافی فروختیم

ما را چو پادشاه شود افتخار چه...؟

اسفند قلب یخ زده ی ماست بی گمان

با این همه گلوله ی برفی بهار چه...؟

وقتی به عشق دیدن رویت نمی تپد

دیگر می آید این دل غافل به کار چه...؟

دریا بیا کنار تو آرام می شویم

با عمق چشم های تو دریاکنار چه...؟

اصلا بگو اگر که نیایی مگر دگر

میگردد این زمین و زمان بر مدار چه؟




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳
زمان : ٢:۱۳ ‎ق.ظ
مادرانه
نظرات ()

تا به نوعی من به این اوضاع نو عادت کنم

دخترم بگذار گاهی با خودم خلوت کنم

نازنینم از سرآن ساعتی که آمدی

غیرمعمول است کاری را سر ساعت کنم

آب و جارو, گردگیری, بچه داری, پخت و پز

شاه بیتی می سرایم لحظه ای فرصت کنم

بس که مشغول شلوغیهای شیرینت شدم

ناگزیرم دائما درباره ات غیبت کنم

خوش به حال بی خیالیهای تو, قدری بخواب

لااقل بگذار من فکر غم غربت کنم

خسته اند از این زمانه باز مردم می روم

در تمام شهر لبخند تو را قسمت کنم

دور دور توست بازیگوش بی هوش و حواس

من فقط مادر شدم تا لطف بی منت کنم...

__________________

این شعر در ضمن نوعی توجیه تاخیر و عذر تقصیر هم هست.




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : پنجشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۳
زمان : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ
غزلنامه دعا
نظرات ()

چنان دنیا نشان داده به ما آن روی زشتش را

که حافظ هم نمی گوید به آدم سرنوشتش را

زمین گم کرده از بس دور خود چرخیده راهش را

و حتی آسمان را، ماه را، حتی بهشتش را

 نمی بیند بشر دیگر جسارتهای آن قومی

که می سازد درون مسجدالاقصی کِنِشتش را

ولیکن دیر یا زود عاقبت سر باز خواهد کرد

ترک هایی که همچون موریانه خشت خشتش را...

بیاید کاش با این عید، ابری مهربان آنگاه

ببارد تا مگر انسان به یاد آرد سرشتش را

دوباره این شما و این "غزل نامه دعا"ی من

خداوندا برایت می فرستم رونوشتش را




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۱
زمان : ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ
طالع
نظرات ()

 

باید فرار کرد که اینجا هوا پس است

شیطان کنار دست تو مشغول وسوسه ست

بادام تلخ چشم مرا بی خیال شو

آفت زده است، نیست؟ اگر نیست نارس است

با این مس مذاب که در سینه ی من است

صد سال می رسم به زمستان مشخص است

پیشانی بلند و کف دست روشنم

آیینه ای عمیق به پهنای اطلس است

بسیار روشن است دلیل سکوت من

پیچیده نیست گوشه ای از این مثلث است؛

یا صخره ای صبورم و یا موج خشمگین

یا مثل یک کویر سکوتم مقدس است

ته لهجه ام پر است ز دلتنگی شمال

پیداست یک غریب چه ها می کشد بس است

 

هرگز کسی به فکر تماشای او نبود

خورشید هم شبیه دل توست بی کس است

این بار فال دست تو را من گرفته ام

کولی فرار کن که دوباره هوا پس است...

 




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩۱
زمان : ۱:٢۸ ‎ق.ظ
زیارت
نظرات ()

زین روضه ای که در دلم برپاست معمولا

هر روز من مثل شب یلداست معمولا

پایان نمیگیرد غمم، مانند آن کوهی

که تا زمین برجاست، پابرجاست معمولا

از نامرادی ها نمی نالم که می دانم

دنیا به کام بی سروپاهاست معمولا

 

این روزها در التهاب پاسخی چشمم

چون چشم های بچه آهوهاست معمولا

تنها همین خیر دو دنیا را طلب دارم

سلطان که می بخشد به یک درخواست معمولا

 

آری تلاش شاپرک زیباست در توفان

با ابنکه سرانجام آن پیداست معمولا...

 




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱
زمان : ۱:۱۱ ‎ق.ظ
کمی متفاوت
نظرات ()

همه جا گلاب بپاشین و بیارین آینه

واسه این روز که روز میلاد مولای منه

انگاری دوباره آسمون چراغونی شده

ستاره پاشیده هم به مشهد و به خامنه

                  عاشق اون خنده هاشیم             ما جوونا مبتلاشیم

                     می خوایم جون بدیم تو راهش           الهی حاجت روا شیم

دلمون شکر خدا بوده ز عهد ازلی

تا ابد در گرو علی و اولاد علی(ع)

شما هم شبیه اجداد غریبت آقا جون

ساده و بی ادعایی و چه مظلومی ولی

                     رهبری و مقتدایی                   خار چشم دشمنایی

                              نایب یوسف زهرا                "امامنا خامنائی"

اگه اون شب نبودیم تو خیمه امام حسین          

اگه قسمت نمیشه بریم به بین الحرمین

جون ناقابلمون رو ما گرفتیم کف دست

هروله کنان میان خامنه تا به خمین 

                   عاشق اون خنده هاشیم             ما جوونا مبتلاشیم

                     می خوایم جون بدیم تو راهش           الهی حاجت روا شیم

استوار ِ مثل کوه و با وجودش ایران

محکم ِ به کوری چشم تموم دشمنان

الهی ببینیم اون روز و که با دست خودش

پرچم و بده آقا به دست صاحب الزمان(عج)

                     رهبری و مقتدایی                   خار چشم دشمنایی

                              نایب یوسف زهرا                "امامنا خامنائی"

وجودت منشا خیر و رحمت است و برکات

دور باد از تن نازنینت آقا آفات

بعد هر نماز دعای خاص مومنا اینه

"آقامون زنده باشه"

                          به احترامش صلوات.

                            




:: برچسب‌ها: مداحی تولد حضرت امام خامنه ای
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱
زمان : ٩:٠٢ ‎ق.ظ
حضور سبز
نظرات ()

 

تو صخره ای و من شبیه ماسه های ساحلت

و اعتراف می کنم که کوچکم مقابلت

 

برای گفتن از شما  کم اند واژه ها مگر

حروف ابتدای سوره ها شود معادلت

 

نمی رسد بهار بی حضور سبز تو  ولی 

بهار هم نمی رسد به پای سبزی دلت

 

هزار شکر عاشق است و منصرف نمی شود

که با هزار و یک دلیل، دل شده است مایلت

 

کسی درون قلب من به طعنه گفت با خودم

بس است خواندن فرج به قصد حل مشکلت

 

ببار آسمان چشم های من ولی بدان

که در دل کویر نیست غیر خار حاصلت

 

تمام عمر چون زمین به دور خویش گشته ام

از این به بعد این من و مدار ماه کاملت




:: برچسب‌ها: غزل, برگزیده
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
زمان : ٢:٤۸ ‎ق.ظ
غبار
نظرات ()

تشخیص داده اند هوا را غبار باز

یعنی که آسمان شده است استتار باز

خورشید مثل شمع بر این تیره ی تراب...

تاریک روشنی است شبیه مزار باز

یک سطل آب نیز نریختیم بر غبار

خیره به ابر شدیم و درانتظار باز

مانند سرو دست دعامان به آسمان...

مانند بید، مضطرب و  استوار باز...!

وقتی به انتهای زمستان رسیده ایم

اصلاعجیب نیست بیاید بهار باز

آن وقت دیدنی است تماشای آن که رود

آوار کرده برسر سنگ آبشار باز

آماده باش تا بدمد صبح دولتش

پایان شام تیره شود آشکار باز

یک لحظه بر ندای جهان گوش جان سپار

فرمان "اقرأ" است که از عمق غار باز...

 

 

 




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
زمان : ٥:٥٢ ‎ب.ظ
تسلیت
نظرات ()

بی اجازه می برد زمان نمی دهد

فرصت وداع دوستان نمی دهد

باغبان بی مروتیست سرنوشت

می برد بهارت و خزان نمی دهد

زخم می زند و داغ می نهد بر آن

مرهمی  ولی برای آن نمی دهد

حیف آن نگاه و خنده ها که اینچنین

چشم بسته است و لب تکان نمی دهد

وه چه واژه حقیری است تسلیت

عمق غصه ی مرا نشان نمی دهد

چاره ای دگر به جز دعا نمانده است

بغض اگرچه لحظه ای امان  نمی دهد...




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
زمان : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ
جور استاد
نظرات ()

بی حوصله، بی فایده، چون تنگ ماهی

بشکن مرا از نو بساز آنسان که خواهی

دل - ماهی تنهای بی هم صحبتم- را

دریاب و یارب یونسی بفرست گاهی

از آن عقاب پر غرور اینک چه مانده

گنجشک باران خورده ی بی سرپناهی

دیگر نه شعری، نه شعاری، نه شعوری

مجنون که دیده تا به این حد سر به راهی؟

باز از دل "سنگی" غزل "می جوشد" آری

موسی "عصا" می خواست اما تو نگاهی

یک آن مبادا آن که از چشمش بیفتند

یاران مخلص بالاخص من، بارالهی!

بنشان کنار خود مرا ای شعرت آباد!

من قانعم بر تاج و تخت پادشاهی

جور شما آری کم از مهر پدر نیست

اما برای "آینه" کافیست آهی...




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
زمان : ٥:٤٤ ‎ب.ظ
دغدغه ها...
نظرات ()

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی*

میان من و خودم جنگ می شود گاهی

در عمق دغدغه هایم غریب افتادم

غریب  نیز که دلتنگ می شود گاهی

دلم خوش است به ایمان ناقصم هر چند

رکوع و سجده ام آونگ می شود گاهی

برای زیر و زبر کردن همین ایمان

تمام شهر هماهنگ می شود گاهی

به بند می کشدم با طناب آزادی

فریب جامعه فرهنگ می شود گاهی

طناب ها همه مارند و اژدهایی نیست

به جای معجزه نیرنگ می شود گاهی

به خون پاک تو سوگند ای شهید عزیز

که خون پاک تو کمرنگ می شود گاهی

از این عداوت دیرین چه باک "آئینه"

خمیر آینه ها سنگ می شود گاهی*

______________

* محمد علی بهمنی

*خمیر مایه دکان شیشه گر سنگ است

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
زمان : ٦:۱٥ ‎ب.ظ
من رأی می دهم
نظرات ()

بیا تا انتخابات نهم راه زیادی نیست

غبار گام مردم نیز کم از گردبادی نیست

دوباره _همچو بهمن_ می شود اسفند, فروردین

اگر گویم بهاران در بهاران غیر عادی نیست

اگرچه رأی, رأی توست اما با بصیرت باش

چرا که حاصل غفلت فقط خسران مادی نیست

"چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا"

و او یک لحظه هم فکر جهاد اقتصادی نیست

شجاعت, علم, ایمان, پایداری بر اصول اصلاً

در آن راحت طلب‌های ضعیف حزب بادی نیست

مسلمان نیست آنکس که به فکر درد مردم نیست

که بی تردید ایمان صرفا ً اعمال عبادی نیست

اگر چه علم و ایمان لازم و ملزوم هم هستند

ولی این را بدان مدرک دلیل باسوادی نیست

میان خوب‌ها هم خوبترها را نما گلچین

کسیکه بین حرف و علم و اعمالش تضادی نیست

فقط با مجلسی شایسته کشور می شود آباد

که راه پاسخ تحریم جز کار جهادی نیست

از آنجایی که بازنده به غیر از حزب دشمن نیست

بنابراین شکست راست یا چپ نامرادی نیست

>>><<<

اگر در نامه ی اعمال من یک امر مقبول است

به غیر از این غزلهای سیاسی – اعتقادی نیست




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
زمان : ٤:٢٢ ‎ب.ظ
تو نیز...
نظرات ()

هر شب دلم می خواندت با شور و شوقی شعر خیز

مشتاق تشویقت ولی با اشتیاقش در ستیز

با هر زبان که قادری قدری از احساست بگو

توی تنور سینه گاهی تکه ای هیزم بریز

با "دوستت..." جمله بساز و یک نفس تکرار کن

هر لحظه, دائم, بی امان مانند باران ریز ریز

خوبی بلی, پاکی ولی, آخر صداقت تا کجا؟

آنقدر خوبی که دروغی هم نمیگویی مجیز

شک دارم این مصراع زیبا شعر من یا حافظ است!:

بی باده می مانی  مکن انگور قلبم را مویز

گویا خدا داده به من احساس میلیونها اجاق

قلب تو را هم کرده است, از شر این آتش فریز!

یک لنگه کفش کهنه هم در این بیابان نعمت است

از من مگردان آن نگاه "آسمان اندر حضیض"

جان عزیزت لااقل بعد از وفاتم گریه کن

خود را به جای دیگران بگذار در داغ عزیز

میدانم ایراد از منست,من که زیادی عاشقم

سعی خودم را میکنم عاقل شوم, اما تو نیز...




:: برچسب‌ها: غزل
نویسنده : زهرا فرقانی
تاریخ : سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
زمان : ٦:٠٩ ‎ب.ظ




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.